ایرج

ایرج

 به قلم: زرّین آهی

تا حالا که امسال , سال خوبی بوده و من تنها از طریق گوش کردن به قصه ها و سرگذشت های دیگران , چیز های خوبی یاد گرفته ام . یکی از قصه ها که خیلی به دلم نشست را می خواهم براتون تعریف کنم . شخصیت این قصه که مثلا اسمش  ایرج باشد (این اسم ساختگی است .) برایم تعریف کرد که سالها پیش شغلی داشته که  هر کسی آرزوی آن را داشته . البته ناگفته نماند که خودش هم خیلی از شغلش راضی بوده اما هر گز فکر نمی کرده که کارش جای همه چیز را در زندگی می گیره و در واقع این کار میشه اولویت زندگیش حتی از خانواده ام جلو میزنه .  خلاصه اینکه هر چی که ایرج توی این کار پیش می رفته گروه کاریش تخصصی تر و کوچکتر و کوچکتر می شده . موفقیت ایرج به وضعیتی می رسه که همه اطرافیانش  آرزوی شغل او را داشتندو این شغل چیزی نبوده جز” برنامه سازی تلویزیون ” ایرج خیلی  پر کار بوده به شکلی که حتی وقتی برای خانواده و فرزند تازه بدنیا آمده اش نداشته .  بعد از مدتی و طی یک سری اتفاقات , تازه یادش می آید که چیزهای دیگری در زندگی هست که او به آنها  نیاز دارد. او در واقع به انعطاف پذیری در زندگی نیاز داشت که بتواند زمانی را به خانواده اش تخصص دهد. او دیگر نیازی به توازن کار و زندگی نداشت . بلکه بیش از همیشه  به زندگی نیاز داشت و کاری که وقت زندگی را از او نگیرد همین  و بس.  

آیا او باید بین کار و زندگی خانوادگی یکی را انتخاب می کرد ؟ (از خودم پرسیدم , من بودم چه می کردم؟) باید بگم , نه , ایرج خیلی ساده تصمیم گرفت که بماند و کارش را ادامه دهد . همان کاری که بوسیله اش می توانست خانواده اش را حمایت کند . و به این معنی که 24 ساعته و هفت روز هفته آماده به خدمت باشد. به این ترتیب او شش ماه از زندگی دختر تازه به دنیا آمده اش را ندید و ارتباط با همسرش هم تنها از طریق تلفن بود. (جالب اینکه آن زمان از اسکایپ و این نرم افزارهای اینترنتی خبری نبود.) وقتی پرسیدم که آیا محل کارت مرخصی و این طور چیزها در برنامه اش بود یا نه ؟ پاسخ داد که چرا بود ولی خوب مثل خیلی از شرکت های دیگر فقط فورمالیته بود و از من می خواستند که همیشه آماده به کار باشم .  

زندگی کوتاه است و برگشت ناپذیر

در این موقع ایرج با خودش فکر می کند که زندگی همانقدر که کار را در خودش داره , می تواند همانقدر هم لبریزاز خوشی و شادی . همانقدر که انتخاب های فراوانی را پیش روی ما می گذارد, همانقدر هم این انتخابات را محدود می کند. یک مرتبه از یک کودک بی خیال هفت ساله به یک جوان احساساتی  شانزده ساله و یک مرتبه توی یک چشم به هم زدن  , به یک جوان بیست و یک ساله که دیگه به مرز منع نوشیدن الکل رسیده و این قانون براش تمام شده  تبدیل می شویم . (البته این قانون بستگی  به کشورها و شهر های مختلف متفاوت است.), خلاصه اینکه زندگی ما یک مرتبه میرسه به حالتی که  می بینیم بازیچه شده ایم واینکه  چی می خواهیم باشیم از دست  ما خارج می شود.  همین که پا به سن بگذاریم , تازه یاد می گیریم که این ما هستیم که می توانیم  تصمیم بگیریم و بوجود بیاوریم و تغییر کنیم و آن موقع است که می توانیم “زندگی” کنیم.  اینجا یک مرتبه ایرج ساکت شد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد : بعضی وقت ها هم از دست دادن کسی , بیماری مهلک , تصادفی که منجربه تجربه مرگ احتمالی بشود , اتمام رابطه احساسی , حکم اخراج و یا یک ناراحتی و غم بزرگ می توانند باعث تغییر بزرگی در زندگی انسان شود.  در من,  ندایی درونی دایم در مغزم صدا می دادو من را از ترک کاری که اینقدر زندگی ام را پر کرده بود , می ترساند.  تعلل جایز نبود,  باید برنامه ریزی هایم را سریعا” تغییر می دادم . باید بر این ندا فایق می آمدم . هیچ ترسی در کار نبود. ندایی که دایم در مغزم تکرار می کرد و مرا از غم و نگرانی و سرگردانی بعد از ترک این شغل وقت گیر می ترساند. دایم گوشزد می کرد که بهتر است در موقعیت حاظر بمانی و اعتباری به خارج از این ورطه نیست . اما آیا واقعیت این بود ؟

ترک موقعیت بحرانی به معنی استیفا و ترک خدمت نیست !

تغییر بزرگ در حال وقوع بود . در این موقع تصمیم گرفتم دیگر خودم باشم و خودم را در قالب کاری که انجام می دادم تعریف نکنم  . دیگر تصمیم گرفته بودم که قبول کنم که کار تنها یک جنبه از زندگی من  است . در واقع وقتی کسی در مورد کارم از من می پرسید , خودم را پشت عنوان ها و مارک ها پنهان نکنم .  هر لحظه چهره همسر و فرزندم را در ذهن مرور می کردم . باید تغییر می کردم . باید کنترل زندگی را در دست می گرفتم .

راستی مفهوم ” کنترل زندگی را بدست گرفتن” یعنی چه ؟

ایرج تصمیم گرفته بود و در این تصمیم هم ثابت قدم بود. (من هم بی صبرانه منتظر شنیدن ادامه قصه او بود.) اکثر ما از مدرسه مان , یا محل کارمان وخلاصه هر چه که بتوانیم سپر محافظی می سازیم تا به مااحساس آرامش و اطمینان بدهد. جالب اینکه هنوز هم خیلی از ما زیر خروارها بهانه پنهانیم.  ایرج (شخصیت قصه ما ) تعریف کرد که : جدیدا” در مناسبتی مهمان بودم . همین که از یکی از حاضرین در مورد شغلش پرسیدم او گفت :”هجده ماه است که خودم را از کارم اخراج کردم .” در این موقع یکی از خانمهای میز ما از جایش پرید و شگفت زده  گفت که همیشه آرزو داشته او هم جراتی برای این کار داشته باشد. اما خوب او برای بیست و هفت سال در یک محل و روی مسایل مالی کار کرده و برای چنین کسی تغییر غیر ممکن است . (همان موانعی که ما را پنهان می کنند!). در این موقع ایرج توجه همه را به شغل خودش جلب می کند و ضمن اینکه مشغولیت زیاد خودش را شرح می دهد ؛ در نهایت اضافه می کند که بعنوان یک فرد آینده نگر به شغلش عشق می ورزد !  و در حالیکه به صورت همسرش نگاه می کرده اعلام می کند که  تصمیماتی راسخ در ایجاد تغییراتی بنیادی در شغلش گرفته که  موجب می شود اوقات بیشتری را با خانواده اش سپری کند. قصه ایرج تنها نمونه ای است از  انتخابات و تصمیماتی که می گیریم . ایرج با کار وقت خود را پر می کرد و چه بسا افرادی که با بیکاری زمان می گذرانند و این هر دو بهانه ای است که خود را از مسولیت هایمان  پنهان سازیم.  غافل از اینکه تصمیم گیرنده واقعی ما هستیم . این تصمیم گیری ها پی آمدهایی راباخود همراه می سازد که مستقیما بر صحت و سلامت ما در زندگی شخصی , خانوادگی و اجتماعی مان  تاثیرمی گذارد.

قطع را بطه با وضعیت آزار دهنده  خود مصداق موفقیت است . اما اینکه چگونه و چطور در خود موتوری ایجاد کنیم که ما را برانگیزاند خود قصه ای دیگر است . در اینجا بعنوان نقطه شروع سوالاتی را پیشنهاد می کنم .  مثلا می توانیم کمی وقت بگذاریم و روزانه به این موارد بیاندیشیم و از خود بپرسیم:

که هستم ؟ چطور دوست دارم معرفی بشم , به خودم , به خانواده ام و یا به جامعه ام ؟

آیا این واقعیت وجودی من است , نهایت کسی که می خواهم باشم ؟

اعتبار من کجا رفت و من  قهرمان کدام قصه بودم  که حالا دیگر نیستم ؟

کدام تغییردر اختیارمن است و کدام خارج از اختیار من ؟

تا چه حد ریسک پذیرم و در مقابل , عواقب محافظه کاری من کدام است ؟

آیا فردی هستم با ایده های سازنده ؟ چطور می توانم آنها را به واقعیت تبدیل کنیم ؟

اگر فردی هستم بی انگیزه , چطور کار مناسبم را پیدا کنم ؟

عواملی که ممکن است بین من و  ایده آل هایم فاصله بیاندازند کدامند؟   

قصه ایرج که به پایان رسید سکوت ماند و صدای تک تک ساعت که انگار بلند تر از همیشه شده بود. آیینه ای که به سمت ایرج گرفته بودم را این بار به سمت خودم گرفتم .  پشت سر هم سوالات را از خودم پرسیدم . به پست و بلند های زندگی خودم فکر کردم. برای سالهایی که زمین خورده و بلند شده بودم ارزش قایل شدم. دانستم که این تلاش و کوشش ها واقعا” ارزشش را دارد.  بعضی وقت ها چیزهایی را در زندگی قمار می کنیم که اگر ببازیم , بد می بازیم !

Zarrintaj A.Ahi

(Zarin)

Education Counselor

Family Educator Specialist

Phone: (858)225-9209

E-mail:edleader2015@gmail.com

Facebook: Education Leaders

admin

Alireza Mehrzad is President at Golden Seller Digital Marketing Solutions an Executive Director at InMaah Magazine.

No Comments Yet

Comments are closed

Join Our Newsletter

Join our mailing list to receive the latest news and updates from InMaah. You unsubscribe at any time!

You have Successfully Subscribed!

 

We are social, follow us on your favorite social media platform.

FOLLOW US ON

Category

Borna Eftekari

Borna Eftekari Mortgage loan officer based in San Diego providing residenti…

Law Offices of Bita Hamidi

Law Offices of Bita Hamidi www.hamidilaw.com San Diego: 619.338.9800 Los…

Khadamat Tak - خدمات تاک

Khadamat Tak – خدمات تاک

Khadamat Tak – خدمات تاک Call Us For Your Any Embassy Issues We So…

Alborz Restaurant

Website: http://www.alborzinc.com Contact: (858) 792-2233 Address: 2672 …

darband restaurant

Darband Restaurant

Darband Restaurant Website: http://www.5thavenuegrill.com Contact: (619)…

Deejay Mohsen and Deejay Al

Dj Mohsen Website: http://www.djmohsen.com/ Contact: (858) 558-0808 Deej…